بارلها با نام تو آغاز میکنم که نام تو تنها تسکنین دهنده قلب یتیمان عشق خداییست.
 

سلام سلام به همه خوبین خوشین سلامتین  خوب خدا را شکر .

من خاطره نویسیم زیاد خوب نیست ولی سعیم  رو میکنم که گند نزنم.

چقدر زود گذشت .همین یک سال پیش بود که یک روزی یک ساعتی یک جایی یک پسری مزاحم یک

دختری شد . مزاحم کسی که شاید تا اون موقع باورش نمیشد که بتونه باهاش دوست بشه و بمونه ولی

حالا میبینه نه تنها یک سال گذشت بلکه حتی نمیتونه ازش جدا بشه آخه بدجوری به اون عادت کرده .

یکی بود یکی نبود . پسری بود به نام مهدی که ۱۸ سال داشت این مهدی داستان ما هم درس میخوند و

کار میکرد .

یکی از روزهای خدا اواخر تیر ماه( ۲۳ تیر) وقتی میاد سر کار و یه نیم ساعتی میگذره به مرور زمان و

با سابقه کاری که داشته متوجه میشه که چی اره بازار خبری نیست . مهدی با خودش فکر میکنه که

چیکار کنه که حوصلش سر نره ، میره توی اینترنت چند تا شعر عاشقانه میخونه خسته میشه و باز میگره

میاد بیرون و بعد از چند دقیقه به ذهنش میاد که بره چت ولی بیخیال این فکر میشه چون مهدی ۶ ماهی

بود که توی چت نرفته بود و در حال ترک بود (که البته به زبون خودش وقتی باهاش مصاحبه ای انجام

دادیم گفت : که دوران خیلی سختی بود ) خلاصه مسیرش رو عوض کرد و رفت به سمت تلویزیون و که

شاید فیلمی در حال پخش باشه که مهدی رو مشغول تماشای خودش کنه ولی این طور نبود و تلویزیون هم

برنامه ای نداشت. خلاصه ساعت تقریبا ۱۰ صبح بود که این تلسم شکست  ( که بعد ها به نام اون به

انقلاب ۲۳ تیر معروف شد .) مهدی رفت توی چت و از اونجایی که مهدی با چت آبی بیشتر از چت های

دیگه آشنایی داشت  پس اول رفت سراغ اون چت و ۱۰ دقیقه سپری کردن در اون جا به سراغ چت رنگی

رفت ( آغاز عملیات ۲۳ تیر با رمز عشق من کجایی که به گفته تاریخدانان اولیت عملیات بدون مرگ و

میر در جهان بود ) پس از گذشت دو دقیقه متوجه دختری از زادگاه مادریش شد ( آغاز شلیک نور افکن

های هوایی ) و با هر زور و زحمتی که بود دختر را سمت خود کشانید و با او گفته گوی کوتاهی همچون

من  هم همشهریه شما هستم و منم دنبال دوستی خوب میگردم و تا به آخر  که بعد از این همه گفت و گو

با جواب تو دروغ میگی و من اهل دوستی نیستم روبرو شد .که بعد از آن مهدی با گفتن چند نام شهر از

آن استان باز هم جوابی بهتر این که نام این شهر ها را همه میدانند روبرو نشد که اعصاب مهدی بهم

ریخت که مهدی پس از چند لحظه کوتاه بر اعصاب خود غلبه کرد و با وارد شدن در نقشه ایران  و در

آوردن نام چند شهر و روستای کوچک از آن استان توانست آن دختر را به سمت خود کشانیده و اطلاعات

داده و دریافت کند که متوجه شد نام آن دختر نامی نیست جز نیلوفر ( که بعدها به نیلوفر خانوم شهرت یافت

) پس از آشنایی کوتاه  در چت به سراغ یاهو آی دی رفتن و پس از گذراندن دوره مقدماتی و دادن

 شما ره تلفن از طرف مهدی به نیلوفر خانوم که با جواب رد و قبول نکردن شماره از طرف نیلوفر خانوم  و 

پس از چند دقیقه بعد با تک زنگ خانوم البته به اصرار مهدی روز اول پایان یافت.

 و اون مهدی کسی نبود جز خودم و اون نیلوفر کسی نبود جز نیلوفر خانوم .

و حال که از این ماجرا یک سال و یک روز میگذرد  ولی این صلح هنوز به پایان نرسیده و انشالله که

نخواهد رسید این موضوع در تاریخ ۲۳/۴/۸۷ رخ داد با این که این موضوع را هم چند تن از اعضای

خانواده ما و هم چند تن از اعضای خانواده خانومی خبر دار شدن و اصرار زیادی بر قطع این صلح

داشتن و دارن ولی این صلح هنوز به پایان نرسید و نخواهد رسید.

این بود خاطره ای کوتاه از آشنایی ما در یک سالگی این صلح عظیم .

البته این یک سال هم همینجوری نگذشت ها . ما کلی با هم حرف ها زدیم.من اونو خندوندم (شک دارم )

اون منو خندوند ( صددرصد) من ناراحتش کردم (صد در صد ) اون منو ناراحت کرد ( شک دارم ) . بیشتر

وقتا با این که اصلا ندیدمش ( البته از نزدیک ) ولی خب حرفاش برام خیلی ارامش بخش بود مخصوصا

خندهاش .

نیلوفر عزیزم ـ شیرینک زندگیم ـ خانومی روحم ـ تک رفیق قلبم از تو معذرت میخواهم که نتونستم انتظارات

 تو رو برآورده کنم  و تورو  همش ناراحت می کردم نیلوگلی تو واقعا گلی ...

نیلوفر خانم منم دوستت دارم و این روز رو به تو تبریک میگم و امیدوارم هر چی خدا بخواد همون بشه

و از خدا میخوام تا باز هم مثل گذشته همون طور که تا الان نخواست باز هم بدی ما رو نخواد و هر چی به

صلاحمونه به ما بده .خدا وندا ، خدایا تو آنی که توانی جهانی را بلالانی و ما را به هم رسانی  ولی

باز گویم هر چه صلاح است به ما بده .


 

نوشته شده توسط ღ ღ نیلوفر و مهدیღ ღ در چهارشنبه 24 تیر1388 ساعت 10:48 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت